هم من هم داداش

نمی دانم چه می خواهم بگویم فقط دانم که می خواهم بگویم

هم من هم داداش

نمی دانم چه می خواهم بگویم فقط دانم که می خواهم بگویم

پایان

انتهای پایانم

انتهای ویرانی 

یک دریچه تا دوزخ

یک جهان پریشانی

از دریچه ام پیداست 

کوچه ای سیاه و دور

عابری در آن کوچه 

هر دو چشم بختش کور

یک نفس دگر باقی ست

تا گذشت ِ این کابوس

خط آخر قصه 

چند ضربه ی ناقوس


"من"


نفرین بر دهانی که بیهوده باز شود

عکسو ببینید ، شعرو بخونید 

 

یکی روز در شهر آمد خبر 

که کوتوله کرده است اینجا سفر 

من ِ از زمین و زمان بی خبر 

همان روز افتادم آنجا گذر 

فتادم به گرداب جمعیتی 

مچاله شدم این من در به در 

فشار آمد از هر طرف روی من 

ز دستم برفت اختیار کمر 

صدایی بپیچید در آن میان 

تو گویی به آن جمع زد صد شرر 

سپاهی ز مردان گردن کلفت 

روان شد به سویم به توپ و تشر 

همی داد و فریادشان بر هوا 

بگیرید این است آن بی پدر!!! 

میان کتک کردم این اعتراف  

که باد دل است این ندارد خطر 

ببردند کت بسته و کور و کر  

به نزد همان مرد شبه بشر 

به من گفت آن شخص بیدادگر  

ترور بود قصد تو ای کره خر ؟!! 

ورا گفتم آن ناخودآگاه بود 

نکردم من از پیش فکرش به سر 

خوری گر چو من روز و شب لوبیا 

پرد باد از پشت تو چون فنر 

به جان شما چهره ات باد زاست 

تو این را ز خود بین به من ظن مبر 

دهان چون گشایی ز بهر سخن 

تو گویی برایم گشایی مفر 

گر از من شنیدی صدای درشت 

بپوشان تو عیب ، آبرویم بخر 

فقط خواهشی دارم از شخص تو 

کلاه خودت پیش قاضی ببر  

که بین صدای تو و باد من  

کدامش مضر است بهر بشر ؟ 

 

 "داداش"

 

ما بی شماریم

گوئیا یک مرد در این خانه نیست 

خانه دیگر جای صاحبخانه نیست 

ما ز نسل پاک آرش بوده ایم  

وارث خون سیاوش بوده ایم 

آرتمیس* و یوتب *و رودابه کو  

شمه ای از آنهمه افسانه کو ؟ 

کی ،کجا ،میراثمان بر باد رفت 

آن شجاعتها کجا از یاد رفت ؟ 

ای خدا سهرابهامان مرده اند 

خونشان را مار دوشان خورده اند 

سروقدان وطن بالای دار 

در میان بوستان بنشسته خار 

جای یک ضحاک صد ضحاک هست 

وای ایران می رود اینسان ز دست 

مهد شیران را دگر یک شیر نیست 

کاوه ای دیگر میان ایل نیست ؟ 

باز پرهای صداقت بسته اند 

تیغه تیز قلم بشکسته اند 

رادمردان را به زندان می کنند  

روبهان در شهر جولان می کنند 

چشمها بسته دهانها دوخته 

باغ سبز آرزوها سوخته 

وای از این نابرادرهای پست 

رستم دستانمان در چه نشست 

تا به کی آخر فشار و اختناق 

حکمرانی با زر و زور و چماق 

خسته ایم از این سکوت مرگبار 

کیست تا بر هم زند این روزگار 

کیست آن آزاده در راه وطن

جان سپارد بهر این خاک کهن ؟؟

...

من همانم دختر گردآفرید*

شیر تر از من جهان کی آفرید ؟

تو همانی از تبار مازیار*

بازگردان نام نیک این دیار

گر رسد دستان سبز ما به هم

بگسلانیم از هم این زنجیر غم

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

*آرتمیس :اولین دریاسالار زن ایران زمین که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریا سا لاری را از سوی خشایار شاه هخامنشی دریافت نمود.در لغت به معنای راست گفتار.

*یوتب یا یوتاب :فرمانده بخشی از ارتش ایران در زمان داریوش سوم او خواهر آریو برزن بود که در جنگ با اسکندر در راه وطن کشته شدند.از او به عنوان شاهزاده آتروپاتان یا آذربایجان نیز یاد شده است.یوتاب در لغت به معنای درخشنده و بیمانند می باشد.

*گردآفرید : گردآفرید یا گُردآفرین یکی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر کژدهم یاد میــکند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگجو و دلاور سرزمین پاکان یاد میکند.

*مازیار:از قیام کنندگان بر علیه اعراب که در طبرستان بنایی عظیم ساخت و در جهت بازگرداندن ایران به عظمت قبل از یورش تازیان تلاش کرد. 

"من"

روز مادر

 تقدیم به بهترین مامان دنیا 

شعر زیبای ایرج میرزا درباره مادر رو که حتمن شنیدید ، اینم ورژن جدیدش : 

 

گویند مرا چو زاد مادر  

انگشت به دماغ کردن آموخت 

شب ها بر گاهواره من  

از بس که بخفت ، خفتن آموخت 

دستم بگرفت و با لگد زد 

تا شیوه راه رفتن آموخت 

یک مشت و دو مشت بر دهانم 

با داد و هوار گفتن آموخت 

هر بار که من ز جای جستم 

با فحش و کتک نشستن آموخت 

پس هستی من ز هستی اوست  

تا هستم و هست دارمش دوست 

 

"من و داداش " 

 

واقعن اگر این شعرو باور کنین خیلی ...ین  

روز مادر به تمامی مسلمین و مسلمات ، مومنین  و مومنات ، والدین ، حق داران شاد ... 

 

دوباره باز یک هفته سرآمد 

حساب کار من با دفتر آمد 

دوباره درس ، دانشگاه ، تمرین 

دوباره می روم من سوی قزوین 

دوباره شعر می گویم در این راه 

دوباره سر دهم آواز گهگاه 

دوباره شوق دانش در دلم نیست 

دوباره من ندارم نمره بیست 

دوباره خسته ام از هرچه ارشاد 

دوباره می زنم خنده بر استاد 

دوباره بحث های بچه گانه 

دوباره امتحان های سه گانه * 

دوباره یک عدد پایان کار است  

تمام ترم را پایان همان است 

دوباره این قلم از دستم افتاد 

و من دولا شدم ای داد بیداد!!! ** 

دوباره امتحان دارم من امروز 

دوباره سوز خیزد از دلم سوز 

دوباره هم ارائه هم مقاله  

دوباره از من انکار و بهانه 

دوباره غرق در اشعار بودم  

که موضوعی به هم زد تاروپودم 

همان چیزی که هرکس را دچار است  

دوباره باز هنگام شکار است 

 

* امتحان پایان ترم ، تمرین ، پروژه 

**اشاره دارد به داستان های قدیمی درباره بند کفش و افتادن سکه و ... در قزوین

 

"داداش" 

1389/3/6